ghadir.tebyan.net
کد خبر : 45397
تاریخ انتشار : 23 بهمن 1392 19:48
تعداد بازدید : 541

تعيين جانشين و نص بر خلافت و ولايت

حال با اين همه شواهد تاريخى چگونه بايد بپذيريم كه نص بر خلافت وجود ندارد و آيا درست است كه اين همه حقايق را به خاطر اينكه عدالت اصحاب را زير سؤال مى ‏برد انكار نمائيم و...

 در مقاله گذشته گفتیم که عمده ‏ترين مسأله ‏اى كه مشروعيت سقيفه را زير سؤال برده است، مخالفت آن با نص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مورد خلافت است،  و در آنجا ذکر کردیم که ابن ابی الحدید معتزلی می گوید: اماميه معتقدند كه در اين زمينه نصى بر خلافت و ولايت على اميرالمومنين وجود دارد كه در موارد مختلف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به جانشينى خود معرفى نموده و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از او فراخوانده است. او اين مسأله را ردنموده و گفته است: انصاف اين است كه بگوئيم ماجراى پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نشان داد كه به طور قطع چنين نصى وجود نداشته است، زيرا با وجود آن، در جانشينى آن حضرت اختلاف نمى‏ شد و سقيفه به وجود نمى‏ آمد.

اما آیا ممکن است که پیامبر درباره جانشینی پس از خود تدبیری نیاندیشیده باشد؟!

در مقاله قبل گفتیم که به يقين موضع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از سه حال بيرون نبوده است:

1-او در اين مسأله سكوت نموده و هيچ سخنى با امت نگفته است.

2- اواين مسأله را به امت واگذار نموده و بر تدبير آنان و صحابه تكيه كرده است.

3-او خود آينده را رقم زده و كسى را به عنوان امام و رهبرى جامعه معرفى نموده است.

که فرض های اول و دوم در مقاله گذشته بررسی شد و در این مقاله به بررسی فرض سوم می پردازیم:

تعيين جانشين و نص بر خلافت و ولايت

فرض سوم: اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با حساسيت تمام جانشين پس از خود را تعيين نموده است، چگونه ممكن است رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه هرگاه مدينه را ترك مى‏ گفت براى خود جانشينى تعيين مى ‏كرد.1ولى براى قرن هاى پس از خود تدبيرى نيانديشيده باشد. تصريح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر جانشينى خويش و ولايت امام على(علیه السلام) چنان گسترده و روشن است كه هيچ ترديدى را بر نمى‏ تابد.

بررسى كتاب هاى تاريخى نشان مى‏ دهد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در موقعيت‏ هاى مختلفى به اين مسأله ‏ى مهم اشاره داشته است، كه سابقه ى آن به روزهاى نخست رسالت بر مى‏ گردد. به عنوان مثال وقتي آيه: وانذر عشيرتك الاقربين2 بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شد، حضرت نزديكانش را جمع نموده فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند، هيچ جوانى را در عرب نمى ‏شناسم، كه بهتر از آن چه من براى شما آورده ‏ام، براى قومش آورده باشد، من خير دنيا و آخرت ‏را براى شما آورده ‏ام، خداوند فرمان داده است تا شما را به سوى او بخوانم، پس كداميك از شما در اين امر ياريم مى‏ كند، تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ همگى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بى پاسخ گذاشتند، على(علیه السلام) كه از همه كوچك‏تر بود، گفت: من يا نبى من وزير و ياورت خواهم بود! رسول خدا فرمود: همانا اين برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست از او بشنويد و او را اطاعت نماييد. آن قوم برخاستند و در حالى كه مى ‏خنديدند به ابى طالب گفتند: فرمانت داد تا از پسرت بشنوى و اطاعت نمايى. 3 حديث ديگرى كه انس از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل كرده و آن حضرت تصريح به ولايت و خلافت حضرت على(علیه السلام) نموده است انس گويد: به سلمان گفتم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)درباره جانشينى اش سؤال نما، سلمان از حضرت پرسيد، حضرت فرمود: وصىّ حضرت موسى بن عمران چه كسى بود؟ گفت يوشع بن نون، حضرت فرمود: همانا وصى و وارث و وفا كننده وعده‏ هاى من حضرت على بن ابى طالب(علیه السلام) مى‏ باشد.4 و نيز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر پيامبرى را وصى و وارثى هست همانا وصى و وارث من على بن ابى طالب(علیه السلام) مى ‏باشد.5جالب‏تر از همه اينكه روايات رسيده از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نه تنها به وصايت

حضرت على(علیه السلام) بلكه به جانشينان بعد از او نيز اشاره كرده است. قندوزى روايتي را كه سند آن به جابر مى‏ رسد، مى‏ نويسد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: من آقاى پيامبران و على آقاى جانشينان مى ‏باشد، همانا جانشينان بعد از من دوازده تن مى‏ باشند كه اولين آنها على(علیه السلام) و آخرين شان قائم ما مهدي(عج) است.6 ابن عباس گويد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: همانا جانشينان من حجت‏ هاى خداوند بر مردم پس از من مى‏ باشند كه تعداد آنها دوازده تن مى‏ باشد، اول آنها برادرم و آخر آنان فرزندم است؛ گفته شد يا رسول الله(صلی الله علیه و آله)، برادرت كيست؟ فرمود: على بنابى طالب، و فرزندت كيست؟ فرمود: مهدى، كسى كه زمين را از عدل و داد پر سازد، آنگاه كه از ظلم و جور آكنده باشد. در ميان روايات رسيده از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حديث تاريخى غدير در اوج آنها قرار دارد كه بزرگترين گواه بر جانشينى امام على(علیه السلام) مى ‏باشد. شايد در ميان روايات به جا مانده از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كمتر روايت را يافت كه از نظر سند با حديث غدير برابرى نمايد، بزرگان اهل سنت و شيعه در كتاب هاى تاريخى و روايى خود آن را نقل نموده ‏اند.7چون رسول خدا از آخرين حج خود كه به حجْه الوداع معروف است فراغت يافت، همراه با بقيه‏ ى مسلمانان عازم ديار خود شدند، در مسير بازگشت به ناحيه‏ اى كه آن را غدير خم ناميده ‏اند رسيدند، از آنجا مسير مدينه و مصر و عراق از هم جدا مى‏ شد، جبرئيل اين آيه را از طرف خداوند بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) آورد: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ اًِّلَيْكَ مِن رَبِّكَ.اى پيامبر آنچه به تو از پروردگارت دستور رسيده به مردم برسان.8به دستور پيامبر(صلی الله علیه و آله) كاروان‏ها از حركت باز ايستاد، آنهايى كه رد شده بودند و آنهاى كه هنوز نرسيده بودند همه در يك جا گرد آمدند، پس از اقامه‏ ى نماز منبرى ساختند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطبه ايراد نمود كه در ضمن آن از رحلت خويش سخن به ميان آورد، مردم را به رعايت ثقلين: قرآن و عترت فراخواند، كه مبادا از آنها پيشى بگيريد و يا از آنها باز مانيد كه در هر دو صورت باعث هلاكت شما خواهد بود، آنگاه دست على را گرفته و بالا برد به گونه ‏اى كه همگان او را ديدند و شناختند، سپس فرمود: اى مردم چه كسى بر مومنين از خود آنان سزاوارتر مى ‏باشد؟ گفتند: خدا و پيامبرش بهتر مى ‏داند. فرمود: همانا خداوند مولا و سرپرست من و من سرپرست مؤمنين هستم، و از نفس آنان به آنها سزاوارترم! آنگاه اين جمله را فرمود: فَمَنْ كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىُّ مَولاهُ، الّلهمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ و عادِ مَنْ عَاداهُ و احبّ من احبه و ابغض من ابغضه، وَانْصُر مَن نَصَره، واخذل من خذله. هر كه را من ولى و سرپرست او هستم على ولى و سرپرست اوست، بار خدايا دوست دار كسى را كه با او دوستى ورزد، دشمن دار كسى را كه با او دشمنى نمايد، يارى نما كسى كه او را يارى كند، خوار و ذليل كن كسى كه او را ذليل كند.9 آنچه ذكر شد نمونه ‏هاى از روايات رسيده از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مى‏ باشد كه در آن تصريح به وصايت و ولايت حضرت على(علیه السلام) نموده است، كه برخى اين روايات را بزرگان اهل سنت نيز در كتاب هاى خويش ذكر نموده ‏اند؛ با اين حال اهل سنت اصرار دارند كه مسأله نص بر خلافت از عقايد اماميه مى‏ باشد و تنها آنها چنين روايتى را نقل نموده‏ اند: شهرستانى گويد: مسأله ‏ى نص بر خلافت تنها عقايد گروه اماميه مى ‏باشد كه احاديث را روايت نموده‏ اند كه بر وصايت و ولايت حضرت على(علیه السلام) تصريح دارد، او در ادامه گويد: اماميه پا از اين فراتر نهاده بزرگان صحابه را مورد طعن و ناسزا و ظالم خوانده ‏اند! حال آنكه قرآن بر عدالت آنها تصريح نموده است.10 ابن ابى الحديد نيز چنانچه گفته شد، قضيه‏ ى تشكيل سقيفه را دليل بر عدم نص مى‏ داند - و اينكه اگر نص مى ‏بود اصحاب رسول خدا چنين نمى‏ كردند.!!11

حال با اين همه شواهد تاريخى چگونه بايد بپذيريم كه نص بر خلافت وجود ندارد و آيا درست است كه اين همه حقايق را به خاطر اينكه عدالت اصحاب را زير سؤال مى ‏برد انكار نمائيم و سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را با عمل صحابه تطبيق كنيم و هر جا كه با سيره صحابه مغايرت داشت آن را از اعتبار بيندازيم!!!

پی نوشت ها:

1.ر.ك: سيدمرتضى عسكرى، ترجمه‏ ى معالم المدرستين، مترجم: محمدجواد كرمى، قم، دانشكده اصول دين، 1379 ش، چاپ اول، ج 2، ص 305 - 293.

2.شعرأ، 214.

3.تاريخ طبرى، ج2، صص 63-62ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج1، صص 488-487على بن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، بيروت، موسسه محمودى، 1398ق، چاپ دوم، ج1، ص 102.

4.ينابيع الموده، ج2، ص 157-158؛ تذكرْه الخواص، ص 43.

5. ينابيع المودْه، ج 2، ص 163.

6. همان، ج3، ص 291

7.در مقاله های: نام کتب سنی مرجع خطابه ی غدیر و نام کتب شیعی مرجع خطابه ی غدیر نمونه ‏هاى از كتب اهل سنت و شيعه كه حديث غدير را در كتابهاى خود آورده ‏اند ذكر گردیده است.

8.قرآن كريم سوره مائده آيه 68

9.الغدير، ج 1، ص 35 - 33. نمونه ‏هاى از كتاب‏هاى اهل سنت كه حديث غدير را ذكر نموده ‏اند؛ المناقب، خوارزمى، ص 155 -156-135 -136؛ احمد بن يحيى، بلاذرى،انساب الاشراف، قم، مجمع احيأ الثقافيه الاسلامىْ، 1416هچاپدوم، ص22-23-24؛ كنزالعمال، ج11، صص 609-610؛ على بن محمد بن اثير، اسدالغابه، بيروت،دارالفكر، 1423 ه، ج3، ص 604؛ تاريخ ابن عساكر ترجمه الامام على ج1، ص 496؛ احمد بن حجر عسقلانى، الاصابْ فى تمييز الصحابه، لبنان، دارالكتب العلميه، 1423 ه، چاپ دوم، ص 467؛ ينابيع المودْه، ج2، ص157-158؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 93؛ تذكرْ الخواص، ص 28- 33؛ على بن محمد واسطى شافعى، مناقب على بن ابى طالب، تهران، مكتبْ الاسلامىْ، 1403ه، ص 114؛ ابوبكر احمد بن على بغدادى، تاريخ بغداد، قاهره، مكتبْ النحانجى، 1349 ه، چاپ اول، ج 8، ص 290

10.محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ مصر، 1317 ه، چاپ اول، صص 223-220.

11.شرح نهج البلاغه، ج2، ص 59.

 منبع: مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :