ghadir.tebyan.net
کد خبر : 46751
تاریخ انتشار : 4 اسفند 1392 10:14
تعداد بازدید : 166

غدیر جریانی ساختگی توسط شیعیان

پس صبر كردم، در حالى كه گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود مى نگریستم كه میراث مرا به غارت مى برند!...

در آثار شیعه به مواردى استناد مى شود كه بر رخداد واقعه غدیر در زمان پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)دلالت دارد و نمى توان آن را جریانى ساختگى توسط شیعیان در دوره هاى بعد قلمداد كرد. در این مقاله به چند مورد از آن ها اشاره می کنیم :

1. عدم بیعت حضرت على(علیه السلام) با خلیفه برگزیده در اجتماع سقیفه;

2. سخنان ایشان در اعتراض به تصمیم شوراى سقیفه و دفاع از حق خود كه گزیده هایى از آن در نهج البلاغه آمده است;

3. موضع گیرى بنى هاشم و برخى یاران حضرت على(علیه السلام) در برابر جریان سقیفه و عدم بیعت آنان با خلیفه تا مدتى;

4. پیشنهاد عباس عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حتى ابوسفیان به حضرت على(علیه السلام) براى پذیرش بیعت آنان به خلافت با وى و حمایت از او;

دفاعیه هاى حضرت على(علیه السلام) :

وقتى اخبار سقیفه بنى ساعده به حضرت على(علیه السلام) رسید، از مشاجره ها و استدلال هاى طرفین (مهاجر و انصار) در دعوى خود بر امر خلافت جویا شد. حضرت فرمود: انصار چه گفتند: پاسخ دادند: آن ها گفتند از ما امیرى باشد و از شما (مهاجر) هم امیرى. حضرت فرمود: چرا با آن ها به این سخن رسول خدا استدلال نكردید كه آن حضرت درباره انصار سفارش فرمود: با نیكان آن ها به نیكى رفتار كنید و از بدكاران آن ها درگذرید. پرسیدند چگونه این حدیث انصار را از زمام دارى دور مى كند؟ پاسخ داد: اگر زمام دارى و حكومت در آنان بود، سفارش كردن درباره آن ها معنایى نداشت. سپس پرسید قریش در سقیفه چه گفتند؟ جواب دادند: قریش گفتند ما از درخت رسالتیم. امام فرمود: به درخت استدلال كردند، اما میوه اش را ضایع ساختند.1

آرى، قریش به این اصل كه با رسول خدا قرابت و خویشى دارند استناد كردند و انصار را كنار زدند، اما فارغ از این كه اگر این امر، امتیاز و ملاكى جهت برگزیده شدن به خلافت باشد كه امام على(علیه السلام) از همه به رسول خدا نزدیك تر بود، زیرا هم پسر عمو و هم داماد اوست و هم چنین از یك خانواده (بنى هاشم) هستند.

حضرت به این گفتار نیز در جواب نامه معاویه اشاره مى كند. ایشان پس از شمردن فضایل متعدد بنى هاشم و رسوایى هاى بنى امیه2مى فرماید:

... پس ما یك بار به خاطر خویشاوندى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و بار دیگر به خاطر اطاعت از خدا، به خلافت سزاوارتریم، و آن گاه كه مهاجرین در روز سقیفه با انصار گفت وگو و اختلاف داشتند، تنها با ذكر خویشاوندى با پیامبر(صلى الله علیه وآله)بر آنان پیروز گردیدند، اگر این، دلیل برترى است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دلیل دیگرى داشتند ادعاى انصار به جاى خود باقى است.3

در سخنى دیگر درباره استدلال به مصاحبت با پیامبر كه در ویژگى هاى ابوبكر مطرح شد و آن را معیارى براى تصدى خلافت مطرح كردند، مى فرماید:

شگفتا! آیا معیار خلافت، صحابى پیامبر بودن است؟ اما صحابى بودن و خویشاوندى ملاك نیست؟ ]و به ابوبكر فرمود:[ اگر ادعا مى كنى با شوراى مسلمین به خلافت رسیدى، چه شورایى بود كه رأى دهندگان حضور نداشتند؟ و اگر خویشاوندى را حجّت مى آورى، دیگران از تو به پیامبر نزدیك تر و سزاوارترند.4

حضرت على(علیه السلام) در بیان ویژگى هاى اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:

عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله) جایگاه اسرار خداوندى و پناه گاه فرمان الهى و مخزن علم خدا و مرجع احكام اسلامى و نگهبان كتاب هاى آسمانى و كوه هاى همیشه استوار دین خدایند. خدا به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) پشت خمیده دین را راست نمود و لرزش و اضطراب آن را از میان برداشت... كسى را با خاندان رسالت نمى شود مقایسه كرد و آنان كه پرورده نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند با آنان برابر نخواهند بود. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله) اساس دین، و ستون هاى استوار یقین مى باشند. شتاب كننده، باید به آنان باز گردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندند، زیرا ویژگى هاى حق ولایت به آن ها اختصاص دارد و وصیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت، به آن ها تعلق دارد. هم اكنون (كه خلافت را به من سپردید) حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهى كه از آن دور مانده بود، باز گردانده شد.5

حضرت در این خطبه با ذكر فضایل معنوى اهل بیت، این فضایل و نیز وصیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)را درباره جانشینى او معیارهاى حق رهبرى و ولایت اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) ذكر مى كند و آن گاه كه به خلافت دست یافت آن را بازگشت حق به جایگاه خود عنوان مى كند.

او در خطبه معروف شقشقیه، آشكارا درد دل ها و شكوه هاى خود را از مسئله سقیفه و كنار گذاشتن وى از خلافت مسلمانان مطرح كرده است:

آگاه باشید! به خدا سوگند! ابابكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى دانست جایگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسیاب است به آسیاب كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سیل علوم از دامن كوهسار {شخصیت} من جارى است، و مرغان دور پرواز اندیشه ها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن، كناره گیرى كردم و در این اندیشه بودم كه آیا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریكى كه به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ كه پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه مى دارد! پس از ارزیابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر دیدم. پس صبر كردم، در حالى كه گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود مى نگریستم كه میراث مرا به غارت مى برند!... شگفتا! ابابكر كه در حیات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگرى درآورد؟ و هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند.

... و من در این مدت طولانى محنت زا و عذاب آور (خلافت عمر) چاره اى جز شكیبایى نداشتم تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد. سپس عمر خلافت را در گروهى قرار داد كه پنداشت من هم سنگ آنان مى باشم. پناه بر خدا از این شورا. در كدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ كه هم اكنون مرا همانند آن ها پندارند؟ و در صف آن ها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم و با آن هماهنگ گردیدم...6

وقتى در شوراى شش نفره فردى كه ظاهراً باید سعد بن ابى وقاص باشد به حضرت مى گوید: اى پسر ابوطالب! تو به خلافت حریص هستى، حضرت جواب دندان شكنى به او مى دهد كه از حرف خود عقب مى نشیند:

به خدا سوگند! شما با این كه از پیامبر اسلام دورترید، حریص تر مى باشید، اما من شایسته تر و نزدیك تر به پیامبر اسلامم. همانا من تنها حق خود را مطالبه مى كنم كه شما بین من و آن حایل شدید، و دست رد بر سینه ام زدید.

سپس در ادامه همین خطبه، از قریش به سبب غصب حق خویش شكوه مى كند:

بار خدایا! از قریش و از تمامى آن ها كه یاریشان كردند به پیشگاه تو شكایت مى كنم، زیرا قریش پیوند خویشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند، و در غصب حق من، با یكدیگر هم داستان شدند. سپس گفتند: برخى از حق را باید گرفت و برخى را باید رها كرد.7

 (یعنى خلافت حقى است كه باید رهایش كنى).

این شكوه در خطبه اى دیگر بدین صورت بیان شده است:

خدایا! براى پیروزى بر قریش و یارانشان از تو كمك مى خواهم كه پیوند خویشاوندى مرا بریدند، و كار مرا دگرگون كردند، و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم، متحد گردیدند و گفتند: «حق را اگر توانى بگیر، و یا اگر تو را از حق محروم دارند، با غم و اندوه صبر كن، و یا با حسرت بمیر!» به اطرافم نگریستم دیدم كه نه یاورى دارم و نه كسى از من دفاع و حمایت مى كند، جز خانواده ام كه مایل نبودم جانشان به خطر افتد، پس خار در چشم فرو رفته، دیده بر هم نهادم، و با گلوى استخوان در آن گیر كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشیدم و در فرو خوردن خشم در امرى كه تلخ تر از گیاه حنظل، و دردناك تر از فرو رفتن تیزى شمشیر در دل بود شكیبایى كردم.8

آن حضرت در سخنرانى دیگرى درباره ویژگى هاى رهبر اسلامى بر نكته هایى تأكید مى ورزد كه نشان مى دهد دیگران این خصوصیات را نداشته اند:

 اى مردم! سزاوارترین اشخاص به خلافت، آن كسى است كه در تحقق حكومت نیرومندتر، و در آگاهى از فرمان خدا داناتر باشد تا اگر آشوب گرى به فتنه انگیزى برخیزد، به حق بازگردانده شود، و اگر سرباز زد با او مبارزه شود. به جانم سوگند! اگر شرط انتخاب رهبر، حضور تمامى مردم باشد هرگز راهى براى تحقق آن وجود نخواهد داشت.9

اشتغال آن حضرت به كفن و دفن پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) كه در سخنى به آن اشاره كرده، موجب شد كه دیگران از فرصت عدم حضور ایشان، استفاده نموده و در سقیفه، سرنوشت خلافت را آن گونه كه خواستند رقم بزنند. تصور حضرت بر آن بود كه مردم به این زودى وصایاى پیغمبرشان را فراموش نمى كنند:

 خداوند سبحان محمد(صلى الله علیه وآله) را فرستاد تا بیم دهنده جهانیان و گواه پیامبران پیش از خود باشد. آن گاه كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در كار حكومت با یكدیگر درگیر شدند. سوگند به خدا نه در فكرم مى گذشت، و نه در خاطرم مى آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از اهل بیت او بگرداند یا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت باز دارند. تنها چیزى كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود كه با او بیعت كردند.10

از دیدگاه حضرت على(علیه السلام)، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) همانند سایر پیامبران براى امت خود جانشین معین نموده بود، بنابراین، درگذشت او از این بابت جاى نگرانى نداشت:

رسول گرامى اسلام، در میان شما مردم جانشینانى برگزید كه تمام پیامبران گذشته براى امت هاى خود برگزیدند، زیرا آن ها هرگز انسان ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفىِ راهى روشن و نشانه هاى استوار، از میان مردم نرفتند.11

با این وصف، چرا قریش مانع از حق ایشان شدند، این اقدام را به كینه ورزى و حسادت آنان نسبت مى دهد:

... به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمى گیرد جز به آن علت كه خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامى داشت.12

با همه كینه ورزى ها و جفاها، براى حفظ وحدت جامعه اسلامى و عدم تنش در میان مسلمانان، به امرى كه واقع شد گردن گذاشت و بر رنج جانكاه بى مهرى ها بردبارانه صبر نمود:

همانا مى دانید كه سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آن چه انجام داده اید گردن مى نهم تا هنگامى كه اوضاع مسلمین رو به راه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگرى ستم نشود.13

 

پی نوشت ها:

1 . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 67، ص 117.

2 . «اى معاویه... آیا نمى بینى جمعى از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسیدند؟ و هر كدام داراى فضیلتى بودند؟ اما آنگاه كه شهید ما «حمزه» شربت شهادت نوشید، او را سیدالشهداء خواندند و پیامبر(صلى الله علیه وآله) در نماز بر پیكر او به جاى پنج تكبیر، هفتاد تكبیر گفت؟ آیا نمى بینى گروهى كه دستشان در جهاد قطع شد و هر كدام فضیلتى داشتند، اما چون بر یكى از ما ضربتى وارد شد و دستش قطع گردید طیارش خواندند كه با دو بال در آسمان بهشت پرواز مى كند! و اگر خدا نهى نمى فرمود كه انسان، خود را بستاید، فضایل فراوانى را بر مى شمردم كه دل هاى آگاه مؤمنان آن را شناخته، و گوش هاى شنوندگان با آن آشناست.

معاویه! دست از این ادعاها بردار كه تیرت به خطا رفته است، همانا ما، دست پرورده و ساخته پروردگار خویشیم و مردم، تربیت شدگان و پرورده هاى مایند... شما چگونه با ما برابرید كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) از ماست و دروغ گوى رسوا از شما، حمزه شیر خدا (اسدالله) از ماست، و ابوسفیان (اسدالاحلاف) از شما، دو سید جوانان اهل بهشت از ما، و كودكان در آتش افكنده شما از شما، و بهترین زنان جهان از ما، و زن هیزم كش دوزخیان از شما، از ما این همه فضیلت ها و از شما آن همه رسوایى هاست. اسلامِ ما را همه شنیده، و شرافت ما را همه دیده اند، و كتاب خدا براى ما فراهم آورد آن چه را به ما نرسیده...».

3 . نهج البلاغه، نامه شماره 28، ص 515.

4. همان، حكمت 190، ص 669.

5 . همان، خطبه 2، ص 45.

6 . همان، خطبه 3، ص 43 47.

7 . همان، خطبه 172، ص 325 327.

8 . همان، خطبه 217، ص 445 447.

9 . همان، خطبه 173، ص 327.

10 . همان، نامه 62، ص 601.

11 . همان، خطبه 1، ص 39.

12 . همان، خطبه 33، ص 85.

13 . همان، خطبه 74، ص 123. آن حضرت سخنان ارزنده اى در فضایل خود در خطبه هاى 4، 37، 87، 131، 192 و 197 دارد و نیز ویژگى هاى خاندان رسالت را در خطبه هاى 2، 4، 109، 144، 147، 154، 239 و... بیان كرده است كه همه برشایستگى آن ها جهت زمام دارى و رهبرى جامعه اسلامى دلالت دارد.

 

 منبع : نشریه تاریخ در آینه پژوهش ، سال دوم، شماره اول، با تغییر تلخیص


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :