ghadir.tebyan.net
کد خبر : 72846
تاریخ انتشار : 24 فروردین 1394 19:33
تعداد بازدید : 172

زيربناى ولايت

و اين ولايت و سرسپردگى است كه بر اساس اين همه شناخت و برهان و منطق استوار است . و اين ولايت است كه ادامه توحيد است و اين ولايت است كه همه فداكارى و از خود گذشتگى و تسليم را به دنبال مى آورد.


زيربنا و سر آن همه فداكارى و جانبازى شيعه در طول تاريخ شناخت و يافت برهانى و عينى است که:

1 - او مى داند كه ولى بيش از او به او علاقه دارد.

2 - و بيش از او به منافع او آگاهى دارد، لذا امر او هرچه باشد مى پذيرد و دستور او را هرچه باشد گردن مى نهد و حتى به ميان آتش مى نشيند و به استقبال مرگ مى رود.

مگر نه اين است كه مى ميريم ؟ پس بگذار مرگى را انتخاب كنيم كه زندگى هايى را بارور كند و بهره هايى بياورد. مگر نه اين است كه ما از كسى چيزى اطاعت مى كنيم ، پس بگذار اطاعت از آگاه دلسوز و مهربان باشد.

شناخت آگاهى و دلسوزى، اطاعت را، تسليم را بدنبال مى كشيد و مالك مى دانست كه ولى بيش از خود او را دوست دارد. علاقه من به خودم ، علاقه مالك به خودش ، يك علاقه غريزى است و علاقه على ، علاقه اى از روى وظيفه است .
مالك خودش را براى خودش مى خواهد و على مالك را براى خدا مى خواهد. و تفاوت علاقه ها به همان اندازه است كه انگيزه علاقه ها با هم تفاوت دارند.

و آنها مى دانستند و مالك مى دانست كه ولى بيش از او به منافع او آگاهى دارد. آخر ديد ما محدود است ، خيلى كه ببيند بيش از اين گذرگاه هستى ؛ اين محدوده هفتاد ساله و اين فرصت از زمان را نمى بيند؛ از قانون ها از عوامل حاكم بر تمام هستى آگاهى ندارد و چه بسا كه آنچه در اين محدوده و در اين هفتاد ساله مفيد باشد در مجموعه حيات ها و زندگانى هاى ما جز ضرر چيزى نداشته باشد.
ضرر يا نفع يك پديده را به يك روز و دو روز آن را كشف نمى كنند. چه بسا يك دارو يك غذا يك سيگار كه امروز در من شور و حال و خوشى هم بياورد اما در مجموعه عمر من به ضرر و زيان بينجامد.

انسان پس از گسترش دانش هايش اگر چيزى را بدست بياورد و چيزى را كشف كند، همانهايى است كه تجربه اش كرده و با آن روبرو بوده است و چه بسيار عوالمى كه هنوز به آن نرسيده ايم و تجربه اش نكرده ايم و چه بسيار مراحلى كه هنوز از آن بى خبريم و غافليم
.

و بخاطر اين محدوديت در ديد و اين وسعت در ديدگاه هستى است كه انسان ، به سوى خدا مى شتابد و از او مى پرسد و از او مى پذيرد. او كه به تمام هستى آگاه است ؛ از تمام نفع ها و ضررها و از تمام اثرها؛ اثر يك غذا بر تمام سلول ها، آن هم نه در يك سال و دو سال هفتاد سال و در اين محدوده هستى و در اين عالم ؛ و در اين عالم ؛ كه در تمام طول راه ، تا بينهايت . انسان هنگامى كه تمام راه را رفت ، آنگاه مى يابد كه اثر يك نگاه، اثر يك خيال، اثر يك تصميم، بر تمام هستى و بر تمام عوالم تا چه اندازه بوده است و آنگاه مى يابد كه چقدر بر اثر بى توجهى و سركشى ضرر كرده و زيان ديده است و آن روز بانگ بر مى دارد و ناله مى كند كه
:
يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الساحرين .1
اما امروز خيلى هم كه دوربين به دست بگيرد و از وسايل علميش كمك بستاند بيش از اين محوطه ، بيش اين عالم را نمى بيند و نمى يابد و تجربه نمى كند. از اين رو از آنچه از عوالم بعد مى گذرد و از آنچه يك نگاه و يك لبخند و يك غذا و يك مشروب بدنبال مى آورد نه در اين محدوده بلكه در آن وسعت و در آن مرحله بيگانه است .

اين پيداست كه ناچار يا وحى آشنا مى شود و از خدا مدد مى گيرد. و خدا روح هايى را از پليدى جدا كرده و به عصمت رسانده و او دل
هايى را با نور2 و با فرقان ،3همراه
نموده و او براى آنها از تمام هستى حكايت كرده و بر طبق قانون هايى گذاشته و دستورهايى داده و به آنها سپرده است . و مالك كه اين همه راه يافته ، سرسپرده روح معصوم آگاه مهربان مى شود و ولايت او را به عهده مى گيرد. و اين ولايت و سرسپردگى است كه بر اساس اين همه شناخت و برهان و منطق استوار است . و اين ولايت است كه ادامه توحيد است و اين ولايت است كه همه فداكارى و از خود گذشتگى و تسليم را به دنبال مى آورد. و بر اساس اين ولايت است كه مالك طرز خوابيدن و بيدار شدن و خوردن و آشاميدن و رفتن و آمدن و نگاه كردن و نشستن و ايستادن و مسافرت كردن و معاشرت كردن و و و تمام رفتار و گفتار و پندار خود را از ولى مى پرسد و از او مى گيرد. و همان طور كه من وقتى مى يابم كه فلان مكانيك آگاهى و دلسوزى دارد، تمام اجزاء ماشين را تحت اختيار او مى گذارد و تمام مسايل را از او مى پرسم و از او مى گيرم .

آنها كه ولايت را قبول كردند، آنهايى هستند ماشين پيچيده وجود آنها را امام و ولى بهتر از خود آنها رهبرى مى كند و در اين را شلوغ هستى كه اعمال و افكار انسان غوغايى بپا كرده ، او بهتر انسان را به قصد مى رساند و نجات مى دهد
.
و توضيح اين ولايت و سرسپردگى در همين آگاهى نهفته است . وجود ما، جان ما، براى خداست و از اوست . هر كس كه اينها را بهتر به كار بگيرد، در اينها حق تصرف دارد. و همين است كه رسول خدا و پيشوايان اولويت دارند. به تصرف در هستى ما، سزاوارتر از ما هستند. و همين است كه پدر بر فرزند و بر اموال فرزند ولايت دارد و حق تصرف دارد.
و در اين هنگام و پس از آن همه توضيح مى توانم بگويم كه چرا ولايت بزرگترين نعمت هاست و بالاترين نعمت هاست
و
به تعبير قرآن متمم نعمت هاست ؛4 چون اين مقام ولايت است كه تمام نعمت ها را به كار مى گيرد و به جريان مى اندازد و اين مقام ولايت است كه تمام استعدادها را شكفته مى كند و بارور مى نمايد، درست مثل اينكه من يك كارخانه بزرگ وسيع را دارا باشم اما از طرز بهره بردارى از آن بى خبر باشم . اين كارخانه كه مى تواند در روز، بى نهايت به من سود برساند، بر اثر نبود آگاهى و جهالت من ، يك بار سنگين مى شود كه به مرور زمان مرا از پاى در مى آورد و خودش ‍ هم مى پوسد و هدر مى شود. يك مهندس آگاه و مهربان متمم اين كارخانه وسيع و عظيم است . بدون او اين همه نعمت ، اين همه استعداد، راكد مى ماند و حتى به هدر مى رود و ضايع مى گردد. ولايت او و سرپرستى اوست كه نعمت هاى نهفته و سودهاى پيچيده در كارخانه را آشكار مى كند و به جريان مى اندازد. و اين ولايت متمم آن همه سرمايه و آن همه نعمت است .
و اين مقام ولايت است كه از دل آن عرب هاى خون ريز تهيدست، از دل آن مردان محدود گرفتار، روح هايى را بيرون كشيد كه تمام هستى را در يك گام طى كردند و حتى به بهشت قناعت نورزيدند.

اين مقام ولايت است كه از ابوذر كه براى هيچ زنده بود و براى هيچ مى مرد، ابوذرى بيرون كشيد كه براى حق زنده بود و براى او مى مرد و حتى تنها مى مرد
.
و اين مقام ولايت است كه از بلال ، بلالى كه تا ديروز افتخارش به اربابش ‍ بود، بلالى آفريد كه روياروى اربابش مى ايستاد و او را پست و حقير و محدود مى ديد و به راهنماييش همت بسته بود و براى مبارزه اش آماده گشته بود.

و اين مقام ولايت است كه از سلمان ، اين كوير تشنه و اين مسافر پايدار، دريايى ساخت ، دريايى از عظمت و آگاهى و عشق
.

و اين مقام ولايت است كه استعدادهاى بشر را بيرون ريخت و خلق كريمه و استعدادهاى خوب او را شكوفا كرد5 و از بشر، انسان بيرون كشيد و او را از ظلمات نفس، از ظلمت خلق دنيا، از هواها و حرفها و جلوه هاى پوچ ، به سوى نور هستى هدايت كرد.6 انسانى كه ديگر در سطح غريزه و حرف ها و محدودها زندگى نمى كرد و با اين معيارهاى كم و كوتاه اندازه نمى گرفت .

و انسان يعنى ، همين ، يعنى در سطح وظيفه زندگى كردن ، چون اين حيوان است كه تمام مسايلش با غرائزش حل و فصل مى شود، حتى امنيت و رفاه و نظم و عدالت را با غريزه تامين مى كند.

آن نظم و رفاه و عدالتى كه در كندو حاكم است هنوز در جامعه انسانى در شكل هاى مختلف كمونيستى و سرمايه داريش ، حكومت نكرده و نمى كند، مگر هنگامى كه بشر از اسارت ها از ظلمات از هواها و حرف ها و جلوه ها آزاد شود و به عظمتى دست يابد كه اين حقارت ها را در خود نگيرند. و مگر هنگامى كه بشر انسان شود
.
و در اين حد، عدالت كه هيچ ، حتى انفاق و ايثار هم ، رخ مى نمايد و آشكار مى شود.
و اين است كه ، آنهايى كه بيشتر از رفاه و بالاتر از عدالت و آزادى را مى خواهند، بايد به غدير رو بياورند و از اين جام سيراب شوند.

پی نوشت ها:

1- زمر، 56.

2- يجعل لكم نورا تمشون به ، حديد، 28. كافى ج 1، باب الحجه ، ح 3.

3- يجعل لكم فرقانا، انفال ، 29.

4- اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم يعمتى و رضيت الاسلام دينا. مائده ، 3.

5- بعثت لا تمم مكارم الاخلاق ، بحار، ج 67، ص 372.

6- الله ولى اللذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور . بقره ، 257. الله نور السموات و الارض . نور، 35.

منبع:  غدير، على صفايى حائرى


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :